تبليغاتX
عروج، دل عاشق می طلبد
عروج، دل عاشق می طلبد
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 توسط مدیون شهدا
دیدم نشسته كنار جاده و كتابی می‌خواند.
گفتم: «بچه این‌جا چی كار می‌كنی؟»
 گفت: «گردانم رو گم كردم.»
گفتم: «اون چیه توی دستت؟»
نشان داد، كتاب انگلیسی دوم دبیرستان بود.
 گفتم: «توی این وضعیت جای زبان خوندنه.» ؟
گفت:«از بیكاری بهتره.»
سوارش كردم رساندمش به گردانش.

شادی ارواج طیبه شهدا صلوات

نگارش در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط مدیون شهدا
 يکي از بچه هاي تفحص نقل ميکرد :
يه روز که دوستانش داشتن توي ني زار ها دنبال پيکر شهدا ميگشتن،مشاهده ميکنن که يه جمجمه روي يکي از ني ها هست ...يعني ني رشد کرده و جمجمه رو هم با خودش بالا آورده...
متوجه ميشن که حتما زير اين ني بايد پيکر يکي از شهدا باشه...وقتي پيکر رو پيدا ميکنن توي وصيت نامه اين شهيد بزرگوار جمله اي نوشته بود و اون جمله اين بود:
دوست دارم مثل امام حسين(ع) سرم روي ني رود..........

 

گفتيم چه شد ياد شهيدان!؟ گفتند...

يک کوچه به نامشان نکرديم مگر!؟
 

نگارش در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 توسط مدیون شهدا
 
بوی عطر عجیبی داشت ، نام عطر را که می پرسیدم جواب سربالا میداد ، شهید که شد تو وصیت نامه اش نوشته بود : به خدا قسم هیچ گاه به خودم عطر نزدم ، هرگاه خواستم معطر شوم از ته دل می گفتم : السلام علیک یا ابا عبدالله علیه السلام

پ.ن: یه مدت روی خودتون امتحان کنین وقتی یه مدتی از گناه دوری میکنین بوی عرقتون بهتر میشه اینو تجربی میگم  شمام امتحان کنین

پ.ن ۲: خدایا توفیق ترک گناه و نزدیک شدن خالصانه به اهل بیت علیهم السلام و قران را عطا بفرماااااااااااا

پ.ن۳: دوستان برای فرج آقا بیاین بیش از بیش دعا کنیم حتی بیشتر از حوایج خودمون ، که آقا میفرمایند : برای فرج ما دعا کنین که فرج کارهای شما هم در آن است . کااااااش بفهمیم  و درک کنیم

پ.ن اخر: برای اینکه ان شاءالله مرگت شهادت در راه خدا باشه یه صلوات هدیه کن برای سلامتی و فرج آقا عج الله تعالی فرجه الشریف

نگارش در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط مدیون شهدا
ما می گرییم...

آنان می گریند...

ما برای آنان...

آنان برای ما...

ما از نبودنشان...

آنان از نبودنمان...

دردناک تر از این تساوی نابرابر آیا دیده اید؟!
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط مدیون شهدا

اين درد نسل ماست مداوا نمي شود


يک عکس و يک پلاک که "بابا" نمي شود!

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 توسط مدیون شهدا
کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم

بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم


دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان

کـاشــــ می شد که دوباره به خـدا برگردیم


نگارش در تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390 توسط مدیون شهدا
نگارش در تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390 توسط مدیون شهدا
مادرم، می دانم اگر سر بریده ام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب می کنی.

برادرم! وقتی تابوتم از کوچه‌ها می‌گذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.


ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.

هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.


بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین سلام‌الله‌علیه را در آغوش گیرم.

وصیت نامه شهید صادق مزدستان؛ فرمانده گردان صاحب الزمان و تیپ دوم لشکر ۲۵ کربلا

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
مهمات تمام شده بود . حاجی بی سیم زد ،ولی بی فایده بود. از شب قبل نه کمکی آمده بود نه مهماتی.

-خدایا! هیچ کس نمیتونه کمک بکنه. یقه کی رو بگیرم جز تو؟

توی آن تاریکی زد به بیابان و داد میزد.

زیر پایش خالی شد.افتاد داخل حفره ای بزرگ خواست بلند شود ، درد پیچید توی پایش.

پایش را دراز کرد. پوتین هایش روی خاک کشیده شد و نرمه خاک روی پلاستیک ، نشست روی جعبه.بازش کرد. جعبه دوم ، جعبه سوم. همه شان پر بود . عراقی ها نتواسته بودند انبار مهماتشان را قبل از فرار منفجر کنند.
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
خیلی حال میده یه بچه خوشگل دنیا بیاری!

خیلی حال میده تو کوچیکی همه جا از ادبش و تو بزرگی از اخلاق و صفا

و صمیمیتش حرف بزنند!

خیلی حال میده به سنین جوانی که رسید وقتی نگاش کنی دلت بره!

خوشگل،خوشتیپ،شیک...

خیلی حال میده وقتی حرف ِ امام میاد وسط دیگه بی خیال همه چیز بگه

می خوام برم و تو بگی خدا یارت مادر!

ولی از همه اینا باحال تر می دونی چیه؟

اینه که وقتی بعد چندین سال چشم انتظاری استخونای پسر خوشتیپتُ

بیارن،کفن ُبگیری سمت آسمون و آروم بگی:

اللهم تقبل منا هذا القلیل ...


نگارش در تاريخ جمعه بیست و سوم دی 1390 توسط مدیون شهدا
یه صندوق درست کرده بودند،روش نوشته بودند: «صندوق گناهان»

گفتم این چیه؟!!! :این صندوق گناهانه.

در روز هر گناهی که انجام می دیم بابتش یه مقدار مشخص پول می اندازیم توش و خودمونو جریمه می کنیم.بابت مکروهات هم همینطور.

بعد از چند وقت اومدم توی سنگر، دیدم یه صندوق گذاشتن و روش نوشتند:

«صندوق مستحبات»!!! پرسیدم این چیه دیگه؟

فرمانده گفت :بابا کاسبی صندوق گناه خوابید، دیگه کسی گناه نمی کرد که پولی بندازه توش، خوب ما هم اینو گذاشتیم تا کاسبیمون نخوابه.

از خاطرات رزمندگان

پ.ن: العاقل یکفی بالاشاره :)
نگارش در تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390 توسط مدیون شهدا

دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله در جریان تفحص پیگر شهدا، پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.

راوی که یکی از بچه های تفحص پیکر شهداست می گوید: خواندن بخشی از یادداشتهای این شهید 16 ساله برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجائیم و چه می کنیم. گناهان یک روز او عبارت بودند از:

• سجده نماز ظهر طولانی نبود.

• زیاد خندیدم.

• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.
راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !
نگارش در تاريخ شنبه هفدهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
یاد بچه های غواص گردان نوح بخیر...

چی داریم بهشون بگیم؟؟؟؟؟

یه صلوات هدیه میکنی بهشون؟؟؟؟
نگارش در تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
خداوندا ! فقط میخواهم شهید شوم . شهید در راه تو. خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده . خداوندا ! روزی شهادت میخواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت . ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی . ای خداوند کریم ! تو کرمی کن .لطفی بفرما! مرا شهید راه خودت قرار ده
با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق .
***************************
سردار شهید احمد کاظمی
ولادت : 1338 نجف آباد اصفهان . شهادت : 1384/10/9 ارومیه
نحوه شهادت : سانحه هوایی سپاه
نگارش در تاريخ شنبه دهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
ساعت 10,11 بود که اومد. حتی لای موهاش پر بود از شن...
سفره رو انداختم : " تا تو شروع کنی من لیلا رو بخوابونم."
گفت:" نه, صبر میکنم باهم بخوریم"
وقتی برگشتم دیدم کنار سفره خوابش برده.
داشتم پوتیم هاشو در می آوردم که بیدار شد
گفت: " میخوای شرمنده م کنی ؟"
گفتم آخه خسته ای.
گفت: نه تازه میخوام با هم شام بخوریم ..
.
سردار شهید مهدی زین الدین
ولادت: 1338 ... تحصیلات : دیپلم ... شهادت : 1363/8 سردشت
نحوه شهادت : درگیری با ضد انقلاب
سن شهادت: 25 سال ... مسئولیت: فرمانده لشگر علی بن ابیطالب
محل دفن: قم-گلزار شهدا
نگارش در تاريخ شنبه دهم دی 1390 توسط مدیون شهدا
حدود سه روز به عمليات كربلاي 5 مونده بود. با پسر خاله ام امير نجفي توي اردوگاه كرخه، داخل چادر خيمه اي  گردان حبيب بن مظاهرنشسته بوديم با هم صحبت ميكرديم.

سمت راستی شهید امیر نجفی هست.

خاطراتمون رو ورقی میزدیم.

 گفتم امير يادته وقتي بچه بوديم وهردوتامون روزه گرفته بوديم

 نزديك ظهرتو گفتي حسين بريم شير كاكائو با كيك بخوريم من نميتونم روز ه بگيرم منم گفتم بريم

بعد دوتا شير كاكائوبا كيك خريدي

 گفتي بخوريم ولي به محض اينكه تو خوردي من گفتم روزه ام را نميخورم ميخوام روزه باشم،

 ولي تو چقدر ناراحت شدي

 باور كن امير الان خيلي دلم ميسوزه تو روزه ات را خوردي ولي من نخوردم

بعد كلي باهم خنديديم يادش بخير،

تو بين حرفامون من به اميرگفتم بيا يه قولي به همديگه بديم

گفت چي، گفتم  تو اين عمليات اگرهر كدام از ما شهيد شديم روزقيامت همديگه رو شفاعت كنيم،

 گفت باشه ولي من به يك شرط قبول ميكنم تو را شفاعت كنم

گفتم چه شرطي ؟

گفت براي من شش ماه نماز قضا بخوني

  گفتم باشه قبول،

بعد از همديگر خداحافظي كرديم.

عمليات كربلاي 5 شروع شد پشت خاكريز بود بلند شد كه موشك آرپي جي شليك كند كه يه تير به چشمش خورد وهمون موقع شهيد شد.

روحش شاد،

انشاءالله با امام حسين علیه السلام محشور بشه.

 

نفر اول سمت چپ  شهید امیر نجفی می باشد.

نگارش در تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390 توسط مدیون شهدا
یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم، اسلحه از دوشم افتاد وخورد توي سر كاوه سر محمود شكست و داشت خون مي آمد، با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوري با من بكند چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفي، چيزي گفت، جوابش را بدهم يك دستمال از تو جيبش درآورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون، اين برخورد از صد تا توگوشي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخه يه حرفي بزن، چيزي بگو، همانطور كه مي خنديد گفت: مگه چي شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم،تو حتي نگاه نكردي ببيني كار كي بوده همان طور كه خون ها را پاك مي كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه اين كه چيزي نيست، چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر مي گفت بمير، مي مردم.

پي نوشت: خدايا اين تواضع وگذشت را به همه بنده هات بده. الهي آمين

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط مدیون شهدا

بذارین یه جک براتون بگم: تو یه عملیات قرار شد یه تهرانی .. یه رشتی .. یه ترک.. یه کرد .. یه لر .. یه جنوبی .. برن خاک ایران رو پس بگیرن ... پس گرفتن.... ولی....... یه نسل بعد...فقط یه نسل بعد.... همه یادشون رفت چطورے

عزیزان جک های مختلف با قومیت های مختلف میگیم گناهه گناهه گناهههههههه

اینکه میگیم ترکه ال، یا رشتی بل، یا اصفهونی فلان  و بهمان اشکال داره، حرامه

اگرم نمیتونیم جلو خودون رو بگیریم و بازم میخایم تعریف کنیم یه کافر بهش اضافه کنیم تا حداقل همه ترکهای عزیز یا کردهای محترم و......باهم چمع نبندیم.مثلا بگیم ترک کافر یا کرد کافر و......

اللهم اهدنا الصراط المستقیم

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط مدیون شهدا
 گفت: احمد! چرا خانومت رو اینقدر اذیت می كنی؟بذار آزاد باشه بابا مثلا زنته...
خب با این چادر و حجاب معذوره. بذار خوش بگذرونه ، مثل همسر من!!
احمد، نگاهی به رفیقش كرد و گفت: "مسعود! خانوم من، پلاك قرمز منه،اما خانوم تو پلاك سفید تو..."
- اتومبیل های اداری همه شون پلاك قرمز دارن و همه وقتی می بینن ، می فهمن كه این اتومبیل فقط و فقط مخصوص یه كاره و مخصوص اداره ست.برای استفاده عموم مردم نیست.خانوم من،با حجابش،با عفافش به بقیه می فهمونه كه مال همه نیست.فقط و فقط متعلق به شوهرشه و لاغیر...

نگارش در تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390 توسط مدیون شهدا
 در اقلیــّت بودن تنها بودن نیست !


" چه بسا گروه اندک

که بر بسیاران غلبه کردند "


* کــــم مـــن فئة ٍ قلــیلــــة ٍ غلبــــت فئـــة ً کثــیـــرة ً بإذن الله *

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو ساختیم برای زنده شدن یاد و خاطره شهدا، همونایی که رفتن تا دین بماند تا من و تو امنیت داشته باشیم .

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها